![]() |
![]() |
|
| بدون شرح. باید بود، باید دید، باید خواند تا پی بری ز من |
|
چقدر بی کس و تنها بودن
چقدر غریبانه نگریستن چقدر باطل خندیدن و گریه های اندرونی چقدر طعنه شنیدن و سکوت کردن چقدر بی صدا مردن چقدر مردن چقدر دیدن اینکه باز دوباره زنده ای! چقدر چقدر های تلخ شنیدن خسته ام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 20:54 توسط نفس |
|
|
فردا من ازد ل تنگی جدا می شوم
فردا من شادی را در آغوشم خواهم گرفت فردا من لبان آرامش را بوسه می زنم فردا من غم را طلاق میدهم فردا فردا اما نمی دانم فردا کی شروع می شود به امید فردا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 16:12 توسط نفس |
|
|
حس بی پنهایی
حس تنهایی حس درد حس بد حس بی کس بودن در میان همه کس گریه کردن در آغوش خودت نداشتن دستانی برای گرفتن ندیدن چشمانی که بگویند دوستت دارم خم شدن پیر شدن مردن احساست فرار از دانستن دانستن اینکه کسی تو را نمی بیند فهمیدن اینکه هرجا که بروی تنهایی خدا پس کجایی؟ چگونه احساست کنم چگونه بدانم که مرا دوست داری در حالیکه تمام دنیایم پر از تهی شده است از بس روشنایی و نور امید ندیده ام چشمان امیدم نابینا شده اند ..................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 23:42 توسط نفس |
|
|
زندگی با آرامش و بدون غم
خرافه ی آینده من است و آرزویی است که گمان نمی برم محال باشد. من امیدوارم من به لطف پروردگارم امیدوارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 دی1390ساعت 0:23 توسط نفس |
|
|
دنیای تلخ مرا در ناکامی و بی کسی خود غرق کرد.
من بی خبر از همه جا در تنهایی دنیا ماندم ماندم و نفهمیدم نفهیدم که زندگی ام بر باد رفت زمانیکه فهمیدم دگر نای فریاد زدن و کمک خواستن نداشتم صدای زندگیم با بغض بی پناهی گرفته شده بود من مردم! من در حسرت زندگی من بی آنکه بدانم چرا مردم بی صدا و بی کس مردم حال غریبانه فقط نظاره می کنم نظاره می کنم و نمی تونم بگویم من مرده ام |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 دی1390ساعت 14:10 توسط نفس |
|
|
دنیای تلخ مرا در ناکامی و بی کسی خود غرق کرد.
من بی خبر از همه جا در تنهایی دنیا ماندم ماندم و نفهمیدم نفهیدم که زندگی ام بر باد رفت زمانیکه فهمیدم دگر نای فریاد زدن و کمک خواستن نداشتم صدای زندگیم با بغض بی پناهی گرفته شده بود من مردم! من در حسرت زندگی من بی آنکه بدانم چرا مردم بی صدا و بی کس مردم حال غریبانه فقط نظاره می کنم نظاره می کنم و نمی تونم بگویم من مرده ام |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 دی1390ساعت 14:8 توسط نفس |
|
|
امروز بد جوری دل تنگی فرزندانم را می کنم
دلم برای تک تک شان تنگ شده داغ نبودنشان مرا از پای انداخته است. کودکان نازنینم دگر در آغوش من نیستند. آنان سوختند، فدا شدند،فدای آرامش من اما ایکاش کودکانم می دانستند که نبودشان آرامش را از من گرفته است دلم برایشان تنگ است دلم برایشان.......... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 دی1390ساعت 9:23 توسط نفس |
|
|
فاصله ای تا پایان نمانده
پس کجایی نبودن تو حتی در لحظه پایان یعنی هیچ یعنی بودن برابر نبودن است نمیخواهم بدون تو بروم هنوز انتظار دیدار و آمدنت را می کشم ای معبود من می خواهم لحظه پایان دنیا در آغوش تو باشم. تا لذت بودن با تو دلهره پایان زندگی از یادم برود تا بتوانم به سادگی از این عروسی که موقت به عقدم در آمده بود بگذرم لحظه پایان نزدیک است ولی من هنوز از آمدنت نا امید نشده ام انتظار آغوشت مرا زنده نگه داشت امیدم را نا امید مکن که تمام هستی ام به فنا میرود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 20:55 توسط نفس |
|
|
دیروز بود
روزی که من آمدم امروز بود روزی که من ماندم فردا آمد روزی که من می روم حال چگونه این سه کلمه می تواند شود زندگانی من در این دنیا!!!!؟؟؟ بنگر بنگر که چگونه من انسان اشرف معشوقات در نزد پروردگار چنین زندگانی دارم حال تو بگو آری تو بگو چگونه می شود دیروز ،امروز ، فردا این سه کلمه معنا زندگی من باشد؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 13:43 توسط نفس |
|
|
سختی ها پایان نمی پذیرد
هر روز دنیا تلخ تر می شود درست زمانیکه احساس خوشبختی میکنی غم و غصه به تو سلام می کند لبخند تمسخر آمیز غصه مرا به سوی ناکامی و نا امیدی می کشد. ای نجات بخش هستی من من دیگر طاقت ندارم، به فریادم برس ای فریاد رس
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 اردیبهشت1390ساعت 17:45 توسط نفس |
|
|
زندگی می گذرد
همه چی در جریان هوا می گذرد و من خودم را سپرده ام به جریان به جزیان زندگی و شاید جریان مرگ مرگ من حتمی است اما ترس دارم از این حقیقت مرگ زندان تن است و آزادی روح اما چه کنم که تن نیز همانند روح برایم عزیز و دوست داشتنی است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 اردیبهشت1390ساعت 17:31 توسط نفس |
|
|
با لای کوه
بین آن دو کوه که یکدیگر را در آغوش گرفته اند می خواهم فریاد بزنم و بگوییم چرا؟؟؟ چرا تنهایی من زندگیم را نابود ساخت!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 بهمن1389ساعت 10:44 توسط نفس |
|
|
چای با طعم بغض تنهایی
چای داغ در هوای سرد سر می کشم همراه با بغض دلم گلویم می سوزد،گویی تحمل درد ندارد نمی دانم سوزش از گرمای چای است یا بغض چند ساله چه طعم عجیبی دارد نه شیرین ، نه تلخ گویی می خواهی خودکشی کنی گویی دلت می خواهد همه بغض های دلت را گرمای چای از بین ببرد وای خدای من پس چرا چشمانم هم خیس شده است خیسی چشمانم از سوزش گلویم است یا بغض دل بی کسم.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 بهمن1389ساعت 10:51 توسط نفس |
|
|
ای معبود من ؛ ای معشوقم
مرا جز تو کسی یاری نمی کند من در میان بندگان تو غریبم ، تنهام من بی کسی را چشیده ام زمانیکه تو از یادم رفتی من چشم یاری ز کسی ندارم به خدا جز تو من کسی ندارم ای خدا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 بهمن1389ساعت 17:58 توسط نفس |
|
|
پشیمانی و عذاب از گناه
خجالت زده و نگران چشم به جواب معبودم دوخته ام تا عفو کند مرا منی که جز خود کسی را ندیدم منی که دستان پر مهر ا. را از خود راندم او مرا در آغوش خود گرفت اما افسوس من اسیر ابلیس گویی چشمان دل خود را به هرچه نور بود بسته بودم حال با دلی پر درد و نالان پشیمان و گریان منتظر آغوش پروردگار دعا کنید آدمیان برای گذشت معبودم از من!! من که جز او کسی را ندارم بخواهید از او که بگذرد از من و رها کند مرا از این عذاب و ترس من دل به معبود و دعای شما بسته ام نا امیدم مکنید......... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 بهمن1389ساعت 18:58 توسط نفس |
|
|
گام های لرزان و نفس های نا منظم
حاکی ترس من از ادامه مسیر مسیری که ندانم به کجا می رو مسیری که هر که رفت دگر یادی از ما نکرد من می روم؛به تنهایی ادامه می دهم اما لرزش پاهایم می دانم که کار دستم می دهد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 دی1389ساعت 15:7 توسط نفس |
|
|
پنهانی به چشمانت خیره می شوم
در خیالم با تو سر می کنم با تو می گوییم سرّ دل تو نیز عاشقانه به من می نگری می دانم،می دانم که تو خدایی و من مخلوق اما چه کنم که من معشوق و عاشق تو تو نیز عاشق و معشوق من
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 دی1389ساعت 18:56 توسط نفس |
|
|
صبح بخیر جهان من پی طلوع خورشید سیاه تو از خواب می پرم و همچون دیوانگان به تو می نگرم گویی هر روز خورشید نگاهت بی فروغ تر می شود تا به من بفهماند که غروب من نیز نزدیک است ولی باور من مرده است و در گورستان خیال دفن شده است چگونه بفهمم زمانی که باوری ندارم!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 دی1389ساعت 19:7 توسط نفس |
|
|
بدبختی زمانی متولدشد
که باور من در بستر مرگ آرامیده بود من به تنهایی به بالین باورم اشک میریختم گویی باید به استقبال بدبختی شوم زندگیم می رفتم....... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 دی1389ساعت 20:3 توسط نفس |
|
|
خیسی چشمانم از غم نبود او نیست
بلکه از بودن من است غمگین این نیستم که چرا او رفت بلکه می گوییم او چگونه رفت و من هنوز هستم!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 دی1389ساعت 19:51 توسط نفس |
|
|
نگرانی و هراس
دلهره از آینده ی نامعلوم هق هق دلم در تنهایی و غم های ناگفته اش در کوچه های بی کسی نگاه به زندگی ء سوخته جستجوی مرگ در اندوه زندگی و التماس آن از اعزراییل نگاه تحقیر آمیز و خندهء ابلیس و من غرق در دروغ های حقیقت نگاه تامل بر انگیز خدا و فریادش برای نجاتم و گرفتن گوش هایم با دودست کودکانه و نشنیدن شاید شنیدن و باور نکردن سکوت شیطان!!! و پایان من که دیگر منی ندارد..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 دی1389ساعت 20:47 توسط نفس |
|
|
من از جنینی زاده شده ام که کمان را برای آرش معنا کرده بود
بی آنکه طعم تلخ قدرت را به او آموخته باشد من ابر خودم را می بارم تو چتر خودت را بکار زمان در زیر زبانت آنقدر می خیسد تا ریشه اش در جان تمام حروف جهان بروید آینده هزاران سال است که شروع شده این فردای من و توست که هزاران سال آینده آغاز خواهد شد!
پی نوشت : این پست نوشته غلامحسین نصیری پور می باشد. برای این گذاشتم که واقعا تامل بر انگیز است !!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 تیر1389ساعت 18:15 توسط نفس |
|
|
رو به دریا
سرد و تاریک و من به دنبال چیزی که هیچ ندانستم چیست هر گشتم در زمین سرد نیافتم خسته و دل بریده ز خاک به او پناه بردم دویدم به سویش دریای مواج نیز به سویم دوید تمام وجودم لرزید ندانستم لرزشم از ترس بود یا سرما مرا در آغوش کشید گرمای آغوشش بدن لرزانم را آرام می کرد مرا به خانهء خود خواند همان جا بود که مرگ خواست که شوم عروسش نو عروس مرگ!!! خانه ام در عمق آب های تیره بود حجلهء عروسیم زیبا بود ولی سفید نبود با سنگ های رنگارنگ و جلبک های سبز تزئین شده بود گویی مرگ می دانست که من می آیم! مهریه ام آزادی روحم در دریای بی کران شد ولی تا به ابد باید با او باشم یکدفعه ترسی مرا گرفت مرگ دستانم را گرفت و گفت تو با منی تا به ابد ترس تمام وجودم را می لرزاند ترس از همبستر شدن با مرگ ترس از جدایی از خاک تردید و فکر برگشت ولی کسی در انتظار من نبود،بود؟ نه ،نبود حیف،حیف که راه برگشتی در کار نبود رفتم و دست در دستان مرگ نهادم پا در حجله اش گذاشتم و با او همبستر شدم و هوس لمس دوبارهء خاک را به نیستی کشیدم!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 اردیبهشت1389ساعت 17:28 توسط نفس |
|
|
زنبور ها را مجبور کرده ایم
از گل های سمی عسل بیاورند و گنجیشکی که سال ها بر سیم برق نشسته از شاخهء درخت می ترسد با من بگو چگونه بخندم وقتی که دور لب هایم را مین گذاری کرده اند ما کاشفان کوچه های بن بستیم حرف های خسته ای داریم این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند حرف های ما را
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 فروردین1389ساعت 15:19 توسط نفس |
|
|
نگاه های متوالی در جستجوی فردا
سنگینی امروز
غم زده و نگران رفت که بیاید فردایی
فردایی شاید بهتر ولی فقط شاید!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 اسفند1388ساعت 11:35 توسط نفس |
|
|
روبرو نا پیدا
نفس عمیق و شاید آخر ادامهء مسیر ندانستم کجا هستم و به کجا می روم ولی می دانم که هستم و باید بروم!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 اسفند1388ساعت 21:7 توسط نفس |
|
|
وقتی گالیله را برای استغفار (کلیسا پسند)!! به محاکمه می بردند،تمامی پیروان و شاگردانش با دلهره و اضطراب در پشت در های بسته کلیسا منتظر بودند که استادشان و بزرگشان،رهبر فکری شان علی رغم فشارهای طاقت فرسای ارشادی!! داخل دادگاه سربلند و سر افراز ، با گام های استوار پای بیرون نهد و بگوید...زمین هنوز می چرخد! اما دریغ که استاد سرافکنده و رنجور از فشارهای تحمل کرده،سر به زیر از ابراز آن چه که خود هرگز به آن ایمان نداشت،آرام و آهسته به قرائت استغفار نامه!! برای آنچه که بر خلاف عقیدهء کلیسا تا به امروز گفته بود پرداخت...آنچه برای پیروانش مانده بود،یاس بود، و سرشکستگی...از شاگردان یکی فریاد زد:(بیچاره ملتی که قهرمانش را از دست بدهد.)و در اینجا برتولد برشت از قول گالیله چه زیبا می گوید: بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد!!
و ما می بینیم که چقدر زشت تموم تاریخمون پر از قهرمان بازی و قهرمان پروری است و عجیب اینه به محض اینکه قهرمانی را پرورش دادیم و او را روی سکو گذاشتیم،ستایش اش کردیم و بعضی وقتا خجالت آوره ولی واقیعت اینه که پرستش اش می کردیم و حتی در سطح خدا قرارش میدیم و براش چه فرمان یزدان چه فرمان... می سرودیم! و خیلی زود به خاطر اینکه به حق نمی تونست تموم خواسته های مارو برآورده کنه شروع می کنیم به سرزنش او. غافل از اینکه این خودمون بودیم که از او یک بت ساختیم.قهرمان بیچاره که خودش هم چنین ادعایی نداشت. خودمون بالا بردیم و خودمون هم زمینش می زنیم، اونم به بدترین حالت ممکن!! حالا چه فرقی می کنه اگه زورمون نرسه براش جوک می سازیم.راستی چرا؟؟ تا حالا فکر کردی چرا ما ایرانیان توی هر حادثه و رویداد توی تاریخمون باید یکی رو قهرمان قرار بدیم و بزرگش کنیم و تمام اتفاق ها رو صدقه سر این قهرمان بدونیم . بابا تمام حماسه هایی که خلق شد توی تاریخ ما این ما ها بودیم همین مردم عادی که به وجودش آوردیم نه قهرمان.چرا اینقدر به دنبال قهرمان هستیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پ.ن: این پست رو بعد از خوندن کتاب آقای نراقی (جامعه شناسی خودمانی) نوشتم َخیلی از جملات از کتاب ایشان است ولی خوب به زبون خودم نوشتم! ولی بیاین ۱ذره روی این موضوع فکر کنیم ! پ.ن (۲):خواهش اگه نظر می گذارین خوشحال میشم دربارهء مطلبم باشه.ممنون
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 بهمن1388ساعت 11:58 توسط نفس |
|
|
براستی تو چگونه توانستی؟!
چگونه توانستی مرا که عمری در آغوش تو به آسودگی زندگی می کردم به دست این دنیای کثیف بسپاری؟! تو که می دانستی من از این دنیا چیزی نمی دانم چگونه؟چگونه مرا از خود راندی نگفتی دلم کوچک است و می شکند بی صدا همانند جسمم همانند روحم ، هویتم ، وجودم این دنیا نه این دنیا نه این مردم این دنیا مرا به نیستی کشیدند آری من طعم فنا را چشیده ام! تلخ بود،نه تلخ نبود،بی طعم بود،هیچ چیز حس نمی کردم آری مرا نابود ساختند مرا در خودم شکستند اینان بودند که مرا مجبور به خود کشی کردند خودکشی!!! من خود کشی کردم زیرا: آنان تنم را دستاویز هوس های خود قرار دادند روحم را با تفکرات خود کشتند و گفتند تو مرده ای بیش نیستی فهمیدی تو مرده ای!!! آری من مرده ام. ولی چگونه است که من مرده ام و این دنیا پایان نمی پذیرد در نگاه من؟!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 بهمن1388ساعت 20:18 توسط نفس |
|
|
چه ساده رفتی
چه بی صدا و ندانستی رفتن بی صدای تو غوغای مرا به همراه دارد تو ندانستی که بعد رفتن تو من مرده ام تو رفتی بی صدا با قدم های سکوت و من با فریاد های دلم به دنبال تو می دویدم چه عجیب بود که من از تو دور می شدم و تو با آرامش به سوی تنهایی می رفتی به سوی خاک پر می کشیدی آری پر کشیدی تو رفتی و من ماندم تو آزاد شدی و من محبوس حسرت تو تو بی پروا توانستی به چشمانم خیره شوی ومن در آرزوینگاه تو دیوانه شدم لحظه وداع من و تو هیچ نبود حتی خدا چون اگر بود وداع ما معنا نداشت آری لحظه وداع من و تو لحظه رفتن تو وگریه های بی صدای من بعد رفتنت کلبهء دلم سنگین شد خلوت شد حال تنها در کلبهء محزون دلم نشسته ام و خاطرات همانند تاریخ این دنیای بی ریشه از پس کوچه های ذهنم می گذرانم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 بهمن1388ساعت 21:49 توسط نفس |
|
|
تنهایی با سکوت
وصال من و او من بی من همچنان در نیاز او او با من خود غرق در تکبر و غرور ای من رها کن ما را رها کن تا او بی من شود همچو من که بی من شده ام با عشق او آری من عاشق شده ام عاشق او عاشق او هستم ولی من او را بدون من می خواهم نمی دانم آه خدا ، تنهایی من را از من گرفت ولی چگونه شد که تنهایی من را به او هدیه داد چگونه؟؟؟ نمی دانم چرا من نمی دانم؟ اکنون من و و از هم دور در تنهایی و سکوت من در خیال وصال او او غرق من خود چگونه شد که من عاشق او شدم؟ عاشق او که با من است و من بی من! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 بهمن1388ساعت 15:41 توسط نفس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 دی 1390 اردیبهشت 1390 بهمن 1389 دی 1389 تیر 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 |
| پیوندها |
|
تنها ی عزیزم |
|
RSS
|